صلح ناگزیر؛ وقتی جنگ پایان می‌یابد اما علل آن همچنان پابرجا است

توافق کنونی میان تهران و واشنگتن نه عوامل آغاز جنگ را برطرف می‌کند و نه چشم‌انداز روشنی برای پایان بحران ارائه می‌دهد

دونالد ترامپ و نقشه ایران ـ با استفاده از رویترز

توافق آمریکا و ایران نه‌تنها از همان آغاز توافقی شکننده بود، بلکه با مجموعه‌ای از عوامل تنش‌زا شکل گرفت که می‌توانند حتی پیش از خشک شدن جوهر امضای نهایی آن در ژنو، بار دیگر بحران را شعله‌ور کنند.

پس از جنگی که ماه‌ها ادامه یافت، تنگه هرمز را بست، بازارهای جهانی انرژی را دچار آشفتگی کرد و هزاران قربانی به جا گذاشت، انتظار می‌رفت رویارویی با حل‌وفصل مسائل و اختلافاتی که آتش این بحران را برافروخت، پایان یابد، اما آنچه رخ داد، دقیقا خلاف این انتظار بود: عملیات نظامی متوقف و مهم‌ترین و حساس‌ترین پرونده‌های مورداختلاف به مذاکرات بعدی موکول شد. گویی جنگ نه نقطه پایان بحران، بلکه صرفا مرحله‌ای گذار برای ورود به دور تازه‌ای از چانه‌زنی و مذاکره بود.

عامل اصلی بحران نه امنیت کشتی‌رانی در تنگه هرمز بود و نه تبادل حملات نظامی میان واشنگتن و تهران، بلکه اساس آن را برنامه هسته‌ای تهران شکل می‌داد. با این حال، این توافق نتوانست به این مسئله بنیادین پاسخی روشن بدهد. نه سرنوشت صدها کیلوگرم اورانیوم با غنای بالا را تعیین کرد، نه سازوکاری مشخص برای بازرسی و نظارت ارائه داد و نه راه‌حلی نهایی برای برچیدن یا مدیریت آن در نظر گرفت. در عوض، تمامی این موضوع‌ها به یک دور تازه از مذاکرات ۶۰ روزه ارجاع داده شد که قابلیت تمدید دارد و عملا تصمیم‌گیری درباره اصل بحران را به آینده‌ای نامعلوم موکول می‌کند.

Read More

This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)

به بیان روشن‌تر، عامل اصلی‌ که جنگ به‌ دلیل آن آغاز شد، همچنان پابرجا است. این نکته‌ای جزئی یا کم‌اهمیت نیست، چراکه آژانس بین‌المللی انرژی اتمی از ناتوانی در راستی‌آزمایی حدود ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم با غنای ۶۰ درصد سخن می‌گوید؛ سطحی از غنی‌سازی که در صورت ارتقا به سطح نظامی، به لحاظ نظری می‌تواند برای تولید چندین کلاهک هسته‌ای کافی باشد. در چنین شرایطی، زمانی که جنگی در این مقیاس پایان می‌یابد، اما سرنوشت این مواد همچنان نامشخص است، سخن گفتن از «راه‌حل تاریخی» بیش از آنکه بیان واقعیت باشد، به شعاری سیاسی نزدیک‌تر است تا یک نتیجه عملی.

با این حال تناقض اصلی از موضوع اورانیوم نیز فراتر است. نکته مهم این است که این توافق بیش از آنکه بر پایه یک باور و تفاهم واقعی شکل گرفته باشد، محصول فشارهای متقابل دو طرف است. جمهوری اسلامی ایران از جنگ با خسارت‌های اقتصادی و نظامی قابل‌توجه خارج شد، اما نه ساختار سیاسی آن فروپاشید و نه توان بازدارندگی‌اش از میان رفت. برنامه هسته‌ای آن نیز به‌طور کامل مهار نشد و توان موشکی همچنان به‌عنوان بخشی از معادله باقی ماند.

در سوی دیگر، آمریکا به این جمع‌بندی رسید که ادامه جنگ با هزینه‌های فزاینده‌ای همراه است؛ از فشارهای اقتصادی و جهش قیمت انرژی گرفته تا تشدید نگرانی در بازارهای جهانی، به‌گونه‌ای که هزینه تداوم درگیری از منافع احتمالی آن فراتر می‌رود.

در این چارچوب می‌توان شتاب دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری آمریکا، برای رسیدن به این توافق را بهتر درک کرد، چراکه او به دنبال دستاوردی فوری است تا پیش از انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره در ماه نوامبر آینده، آن را به رای‌دهندگان ارائه کند، آن هم در شرایطی که فشارهای ناشی از افزایش قیمت سوخت و هزینه‌های جنگ رو‌به‌افزایش است. بنابراین، به نظر می‌رسد بازگشایی تنگه هرمز ملموس‌ترین دستاوردی است که کاخ سفید تاکنون به آن استناد می‌کند، در حالی که سایر پرونده‌ها همچنان حل‌نشده باقی مانده‌اند.

با این حال، می‌توان گفت برجسته‌ترین و بحث‌برانگیزترین نکته در کل این معادله نه به پرونده هسته‌ای مربوط است و نه به آتش‌بس، بلکه به اظهاراتی بازمی‌گردد که جی‌دی‌ونس، معاون رئیس‌جمهوری آمریکا، درباره احتمال اختصاص حدود ۳۰۰ میلیارد دلار برای بازسازی ایران مطرح کرد؛ رقمی که گفته می‌شود بخش عمده آن را کشورهای حوزه خلیج فارس تامین خواهند کرد.

اگر چنین طرحی واقعا در محافل تصمیم‌گیری آمریکایی مطرح شده باشد، می‌توان آن را از برجسته‌ترین تناقض‌های سیاسی در تحولات اخیر منطقه دانست، چرا که کشورهای خلیج فارس خود از مهم‌ترین آسیب‌دیدگان این جنگ بودند. تاسیسات راهبردی آن‌ها در معرض تهدید قرار گرفت، مسیرهای حیاتی انتقال انرژی با بی‌ثباتی جدی روبرو شد و سرمایه‌گذاری‌های منطقه‌ای با ریسک‌های بی‌سابقه‌ای مواجه شد. اکنون این ایده مطرح می‌شود که باید همین کشورها در تامین مالی بازسازی کشوری مشارکت کنند که خود یکی از طرف‌های اصلی جنگ بود.

تا این لحظه هیچ نشانه‌ای از پذیرش چنین تصوری از سوی کشورهای حوزه خلیج فارس وجود ندارد. با این حال، صرف مطرح شدن آن نشان می‌دهد که واشنگتن ممکن است تا چه اندازه آماده ارائه امتیاز برای تثبیت این توافق باشد. از سوی دیگر، آشکار می‌کند که اولویت کنونی آمریکا بیش از آنکه معطوف به بازتعریف بنیادین توازن‌های منطقه‌ای باشد، بر مدیریت بحران و عبور از آن متمرکز شده است.

در مجموع، می‌توان گفت این توافق نه حاصل غلبه یک طرف بر دیگری است و نه نتیجه شکست آشکار یکی از بازیگران، بلکه نتیجه هم‌زمانی نیازها و فرسودگی همه بازیگران است. ایران در پی شکستن انزوای اقتصادی خود است، دونالد ترامپ به دنبال کاهش قیمت انرژی پیش از انتخابات میان‌دوره‌ای است، اروپا به ثبات بازارهای نفت و گاز نیاز دارد و کشورهای حوزه خلیج فارس نیز در تلاش‌اند از بروز یک تشدید تنش یا بحران جدید در منطقه جلوگیری کنند.

بنابراین، این توافق بیش از آنکه محصول سازش‌های راهبردی باشد، برآمده از ضرورت‌های سیاسی است. از همین رو، بیشتر به یک آتش‌بس طولانی‌مدت شباهت دارد تا صلحی پایدار و بیش از آنکه راه‌حلی برای بحران باشد، به شیوه‌ای برای مدیریت آن می‌ماند، زیرا صلح واقعی زمان تحقق می‌پذیرد که علل و ریشه‌های اصلی جنگ برطرف شوند، اما در اینجا، همه مسائل بنیادین همچنان روی میز مذاکره باقی مانده‌اند.

برگرفته از الشروق

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.

بیشتر از دیدگاه